تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

.

توی قطار نشسته‌ام. قطار خالی‌ست. دور و برم کسی نیست. از شیشه‌ی پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. در حجم تنهایی‌ام فرو رفته‌ام. خط سیم‌های برق را در آسمان دنبال می‌کنم و با بالا و پایین رفتن‌شان در ذهنم موسیقی می‌سازم. قطعه‌ای ناتمام، با تمپویی کُند و غم‌انگیز، مثل چیزی که همیشه در دل مانده است. سوالها و کلماتی که در دهانم به قتل رسیده ‌اند و به گوش کسی نرساندم.
احساساتم درهم‌تنیده‌اند. تصویرهایی پراکنده از چهل‌ سال زیستم، بی‌هیچ نظم یا دلیلی، یکی‌یکی از گوشه‌وکنار ذهنم بالا می‌آیند. می‌چرخند، و لابه‌لای تک‌درخت‌های آن‌سوی شیشه از شاخه‌ها آویزان می‌شوند.
رگه‌هایی از میل به دردی مطبوع و ملال‌آور در من هست. چیزی که شبیه اندوه نیست، ولی آرام هم نیست. مرزی باریک میان میل به زندگی و سوگواری. و در این میان، تنهایی، نه دشمن است، نه رفیق. ضرورتی‌ست برای زنده‌ماندن و حالا کنارم نشسته است. از پنجره بالا می‌رود. می‌چسبد به آسمان، به ابرها، به خط سیم‌های برق. و در دوردست، در مهی که انگار هیچ‌وقت کنار نمی‌رود، ناپدید می‌شود.
تلفنم زنگ می‌خورد. از شرکت فلان است. بعد سلام و احوالپرسی می‌گوید: بچه‌ها سیستم شما رو قبول کردن. قراردادتونو بفرستین. قطع که می‌کنم لبخند می‌زنم و موسیقی روی سیمهای برق در ذهنم به سکوت می‌رسد...

یادداشتک ۱) باران می‌بارد، تند و بی‌وقفه

+  سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴| 20:1 | الف.ر  |  |

زمان همه چیز را درست می‌کند. یا حداقل ته نشین می‌کند. می‌دانی یک چیزی بود که حالا نیست. با تمام خصوصیات خود. خوب و بد، بالا و پایین، عشق و اندوه، خشم و دلتنگی. همه را با خود می‌کشد پایین و یک گوشه‌ای در روحت و اندیشه هایت می‌ماند. امید هم کم کم نازک می‌شود، آنقدر نازک که دیگر به آن دل نمی‌بندی. شاید حتی نتوانی نام پایان یا تمام شدن بگذاری. چون در این دنیا هیچ چیز تمام نمی‌شود. فقط تغییر می‌کند، ته نشین می‌شود و از جلوی چشمانمان دور می‌شود تا یک تکه‌ای از تو را تا ابد برای خود نگه دارد. مثل یک قفل که کلیدش را به دریا انداخته‌ای. غم انگیز است؟ آری. زیاد. اما چه می‌شود کرد؟ دوباره می‌گویم: کجای این جهان بر عدالت است؟
حالا دیگر خودت هستی و خودت. احتمالا شجاع‌تر، قوی‌تر، غمگین‌تر. حالا می‌توانی ارزش‌هایت را برای خودت نگه داری حالا که دیده نشد. حالا که کافی نبود. عمری اگر باشد...

+  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴| 22:52 | الف.ر  |  |

توی یکی از روزهایی هستم که روتین چند ماهه‌ام را دارم. از ورزش برمیگردم. توی ماشین. از شدت اندوه دارم خفه می‌شوم. غم همان قدر که خفه کننده می‌شود گاهی، به همان اندازه توان آدمیزاد را برای مقابله با آن بالا می‌برد و انگاری شجاع تر به آن خیره می‌شوی.
یک تکنیکی برای خودم در مواجهه با موضوعات سخت دارم. اینکه خودم را به جای فرحان میگذارم که این حال و احساس را اگر داشت به او چه می‌گفتم و در ذهنم شروع مبکنم به همدلی کردن با خودم.
به فرحان درونم گفتم " تو تمام تلاشت را کردی. از هر چه داشتی استفاده کردی و بیشتر از این یا نمیتوانستی یا نمیشد. فهمیده نشدی، درد کشیدی و نگفتی. از سهم خودت زدی. آن چیز که در دستانت را داشتی تقدیم کردی و نشد. به هر دلیلی.با هر مقصری. و رفتی. و میدانستی این رفتن سخت خواهد بود و جانت را دوباره بالا خواهد آورد. صبور باش و اجازه بده از داخلت رد شود. میدانم که غمگینی و فکر میکنی صدایت شنیده نمی‌شود و از حجم این تنهایی و سکوت و صداهای توی سرت توانت بریده شده. صبور باش. "
اینها را که به خودم گفتم اشکهایم از زیر عینکم به روی ریشهایم که سفیدهایش بیشتر شده ریخت. صدای گریه ام بیشتر شد. بیشتر و بیشتر شد. اوج گرفت. بالا رفت. روی یک پلی بودم که ترافیک شدیدی داشت و در میان بوق و گرما و صدای موسیقی زشت ماشین بغلی تبدیل به فریاد شد...
کمی بعد سکوت، فضای ماشین را سنگین کرد. سکوت دلم نیز...
حالا شب است. فرحان خوابیده و خوشحالم که پرلود شماره ۱ ویلالوبوس را با کیفیت قابل قبولی امشب زدم و از مدل جدید موهایم هم خیلی خوشم می‌آید و پوست لعنتیم هم بدجور صاف و شفاف شده و صد کیلو پرس پا می‌زنم و مهم نیست که آدمها رو به لبان چه کسی خوابیده اند...

یادداشتک ۱) شب

یادداشتک ۲) آدمها بادند، من اما درخت شده‌ام...

یادداشتک ۳) آذر 403

+  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴| 1:16 | الف.ر  |  |


پنجره‌ای که باز است مرا تا آسمان، تا ماه، تا تو نمی‌برد و این موسیقی که روی صحنه است موسیقی فصل مینی‌مال قصه است. فصلی که در سکوت فرو رفته است و تردید جای خود را به ایمان داده است‌. فصلی که لبخند از جنس پلاستیک و امید از جنس آب است. این پنجره به هیچ جا باز نمی‌شود و پشت آن دیوار سیمانی قرن است و رویاها و کودکی‌ام لابه‌لای آن مدفون شده است.صدای رگبار ااما از بیرون می‌آید و باران بوی لبخند تو را گرفته و زمین خیس یادگار لحظه‌های با هم بودنمان شده است. می‌ترسم.می‌ترسم از اینکه باد تو را برده باشد و من بی هوا و زمین در انتظار بیهوده‌ای باشم که خودم از آن بی‌خبر باشم. می‌ترسم تو از آغوش من رمیده باشی و من بی‌خبر مانده باشم. تنها راه نجات صبر است و زیبایی. باید به زیبایی‌ات بیاندیشم و به انحنای گردنت، به شکل موجه دستانت، کشیدگی ابروانت و اندوه شفافی که در نگاهت هست. باید دلم را از لا‌به‌لای موهایت بیرون بکشم و دستانم را در دایره‌ هوس انگیز سینه‌هایت دفن کنم و متصل شوم به بندِ اولِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپت و به زیبایی‌ات و به این حقیقت سرخ که زندگی بدون تو یک ترس بزرگ است. 

یادداشتک ۱ ) من از چیزی که نامش زندگی‌ست می‌ترسم ...

یادداشتک ۲) عاشقانه‌هایم را با دندان نگه داشته‌ام 

+  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱| 0:7 | الف.ر  |  |

این روزها نمی‌دانم چه‌کاره‌ام.حساب خودم با خودم را از دست داده‌ام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشی‌ای حتی ندارم . از قبل ضعیف‌ترم و گردی از نا‌امیدی در هوای درونم پاشیده‌اند . هر چقدر سنم بالاتر می‌رود در اداره امور مربوط به خودم ضعیف‌تر می‌شوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم می‌رسید را هم امتحان کردم اما یک چیزی انگار دست نخورده باقی مانده که حالم را بد می‌کند . فاصله‌ام با آدمها چندین برابر شده است و به هیچ بنی بشری احساس نزدیکی نمی‌کنم . خودم را هم نمی‌توانم از بندی که در آنم برهانم. تسلیم شده‌ام . تسلیم محض. آن روحیه مبارزه طلبی‌ام را از دست داده‌ام . فهمیدم نمی‌شود. فهمیدم نمی‌توانم و به خودم دروغ می‌گویم که این طوری که هست بهتر است.

آدمیزاد هر چه بیشتر تقلا می‌کند برای خوشبختی، خوشبختی بیشتر از او فرار می‌کند. تیره‌ام .. تارم ... و ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند .

یادداشتک 1) هر جا که می‌روم تو را با خودم می‌برم...

+  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱| 15:54 | الف.ر  |  |

ماجرا این است که خودم هم نمی‌دانم دیگر که چه می‌خواهم. آیا خودم را انتخاب کنم که می‌رود و تنها مسئول رویاهای خودش است یا همین زندگی پر مناسبت را که مسئولیتش را بر دوشم گذاشته‌اند؟ هیچ نمیدانم راه سعادت و رضایت چیست.هیچ کس را به خود نزدیک نمی‌بینم و فکر می‌کنم در سیاره‌ای دیگر،در حالیکه چشمانم را بسته‌ام با دیگران زندگی می‌کنم. مثل آدم کوری که در میان آدمیان به رفت و آمد و زندگی‌ست مشغولم.درون ذهنم اما تنهایم و با هیچ کس رابطه‌ای ندارم. نمی‌دانم از افسردگی‌ست یا اضطراب اما هیچ احساس قرابتی با آدمها ندارم. زمانم غالبا به بطالت می‌گذرد و انگیزه‌ای برای هیچ فعالیتی ندارم.شاید مُرده‌ام و خودم خبر ندارم.نمی‌دانم...

دچار فاجعه‌ای هستم که از آن بیرون آمدنش سخت شده.گاهی از آرامش و شادی حتی می‌ترسم و به فاجعه‌ام پناه می‌برم. دوست دارم پرنده‌ای بودم که می‌توانستم به آسمان و ابرها پر می‌زدم و تنها نگرانی‌ام بارانی باشد که بی هوا بر سرم می‌ریزد و چه خوشایند است آن زمان رفتن به درون پرهایم و نوک زدن به شاخه‌ای که انتهایش نور است ... 

یادداشتک ۱) در معرض تصمیمی جدی هستم ..

یادداشتک ۲) و روزها که چقدر کش دارند ... 

+  شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰| 17:36 | الف.ر  |  |

همه چیز عوض شده است و هیچ چیز تکان نخورده است. پارادوکس عجیب این روزهایم. خودم را در یک منطقه امن قایم کرده‌ام و در عین حال هیچ امنیتی ندارم. خودم را با یک منطق بی منطق قانع کرده‌ام و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چه؟ میخواهم ببینم آخر قصه چه خواهد شد و خوب میدانم آخر قصه هیچ نخواهد شد.خودم را سپرده‌ام به یک تسلسل بی رمقِ رو به زوال و برای ذره‌ای خوشحالی و خوشبختی دست و پا می‌زنم . میخواهم معنای "رضایت " را کشف کنم. میخواهم این حفره‌ای که درون زندگیم دارم را بشناسم. میخواهم آن را ببینم و با آن کنار بیایم اما بلد نیستم. امیدی به پر شدن حفره‌ام ندارم اما از بودنش دیگر فریاد نمی‌زنم . خودم را با حفره ام می‌شناسم. خودم را درون حفره‌ام می‌بینم و گاهی حتی درون حفره‌ام با خودم حرف می‌زنم و در آغوشش می‌خوابم . فکر می کنم زندگی همین است. همین است که بتوانی با حفره‌هایت هم‌آغوش بشوی و خودت را در کمال احترام سر ببری و پیکر بی سَرَت را با خودت به سر کار ببری، به تنهایی‌ات بروی و در موسیقی نرم خاطره‌ها و تصاویر، خودت را به خواب بزنی .

کجاست راه؟ اصلا راهی هست؟ نمی‌دانم . دارم از ندانستن خفه می‌شوم و زندگی در کنار مردم برایم سخت شده است. فکر می‌کنم برای زمین مضر هستم. آدمی عجیب با ظاهری معمولی و مسایل معمولی و قصه ای معمولی اما دور، مه زده، تنها و رو به افول.

جانم به شما بگوید گاه می‌دانیم که راه چیست، چاره کجاست اما انتخابش نمی‌کنیم تا در یک پناهگاه روانی همه علت‌ها را به گردن انتخاب نکردن‌مان بیاندازیم. تا همیشه یک گزینه‌ای باشد که به خودم بگویم اگر چنان می‌کردم چنان می‌شد. می‌خواهم حسرت راهی که نرفته‌ام را تا ابد با خودم در میان بگذارم تا رویاهایم را از دست نداده باشم.

 

یادداشتک 1 ) جایی را جز اینجا ندارم. زندگی بیرون از آینه ها زرد است ...

یادداشتک 2 ) چقدر حادثه، چقدر اتفاق، چقدر چیزهای عجیب ...


برچسب ها: زندگی
+  شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰| 18:44 | الف.ر  |  |

 

 

مرگ برای من همین است . همین تصویر سراسر سفید پوشیده شده از برف با تک درختی تنها در نقطه طلایی آن . تصویری که در عین شکوه، غمگین است و ابدیت را تداعی می کند . در روزگاری که دلهامان و روحمان تکیده شده در برف سالیان. به انتظار خورشید . به انتظار گرمایی که امید بدهد از روزهایی که قرار است بیایند و هیچ وقت نمی آیند . در روزهایی که دستهامان به دنبال دست آشنایی می گردد تا همه چیز را با آن قسمت کنیم و گله نکنیم از علاقه ها و عشق هایی که بخار شدند بر شیشه های نازک دلمان . آدمیزاد همین است. مسئول، گرفتار و عاشق . ترکیبی بی معنا و جدا از یکدیگر . ترکیبی که هیچ وقت با یکدیگر چفت نمی شوند و تکلیفمان را روشن نمی کند که کجای راه ایستاده ایم . به کجا قرار است برویم و آینده چه خواهد شد . دلم گرفته است و میدانم تنهایی راهی ست که جز به دروغ نمیتوان آن را طی کرد . دروغی که نامش صبر است ، نامش امید است . به چه ؟نمیدانم ... به هیچ . به یک هیچ بزرگ یا به یک حفره و گودال تاریک که فقط باید در آن چشمها را بست و با تمام توان فریاد زد .با گلویی فشرده فریاد زد تا شاید صدایم برسد به ستاره ای دور. به حقیقت زردی که نامش جهان است ، نامش زندگی ست ...


برچسب ها: زندگی
+  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰| 16:7 | الف.ر  |  |

 

حال و هوای تو فرق دارد . هر چه را که اینجا بنویسم از عمق دیگری‌ست . و حالا میخواهم از رفتن تو در اینجا بگویم.که چه اندازه مرا ویران ساخت ... و حالا هیچ شبیه آن مرد قبل نیستم . همان مرد برادر مرده‌ای که غمگین بود اما تو را داشت، که دور بود اما تو را داشت ، که نبود اما تو را داشت ، که نمیخندید اما تو را داشت ‌. تو را داشتن مهمترین فعل من بود و قلبم جز این دستور زبان دیگری را بلد نبود. فقط میدانست تورا داشتن یعنی چه . آنقدر گاهی غرق در معنای یک چیز هستیم که درکی از معنای آن نداریم . من تا تو را داشتم ، تو را داشتن را نمیدانستم . اما حالا که رفته‌ای ، بد جور میدانمش... وقتی میبینم تمام قسمتهای زندگی‌ام وصل به همین تو را داشتن بوده میفهمم که هیچی از با تو بودن نمیدانستم . زندگی‌اش میکردم اما نمیدانستم معنایش چیست . تو در قله باورهای من نشسته بودی و من در کوهپایه‌ها اسیر زمین بودم. بعد یهو تو ناپدید شدی . پایت لیز خورد و از قله‌های زندگی من فاصله گرفتی. نمیدانم به کجا رفتی. پرواز کردی انگار. چمدانت را بستی، بلیطت را خریدی و یک روز آمدی و گفتی : من دیگر باید بروم و درست در همان لحظه با تو بودن برایم معنا شد. درست در همان ثانیه اول فهمیدم که چه آواری از پس کوه‌ها بر سرم ریخته شد. من نمیدانستم با تو بودن را ... نبودنت ، بودنت را معنا کرد. 


یادداشتک ۱ ) چقدر حرف دارم برای زدن. هزار سال انگار گذشته است. 
 


برچسب ها: زندگی
+  سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰| 18:36 | الف.ر  |  |

آينه ي عزيزم سلام 

حالا ديگر فقط خودمان مانده ايم . نگاه كن ، هيچ كسي نيست ، هيچ صدايي نمي آيد . طوفان زد ، استكانها افتادند ، پنجره ها از قاب خود پرواز كردند ، پرنده ها كوچ كردند و ديگر صدايي به جز سفير باد سرد و سكوت نمي آيد . نگران نباش ، نترس . ما با يكديگر خواهيم بود . حتي اگر قرارمان با جهان همين تنهايي  بي دليل باشد . ببين ، دستم را كه بالا ميبرم تو هم دستت بالا ميرود ، وقتي ميخندم تو هم ميخندي ، وقتي گريه ميكنم ، تو هم اشكهايت سرازير اين شيشه ميشود . اما يادت باشد تو اگر بروي من نميروم .. ميمانم .. ما با يكديگر قرار مقدسي داريم . ..

آينه ي عزيزم ، نترس . ايمانت را به خورشيد و به آرامش در طوفانهايمان از دست نده . تو تكه ي سرشار اين جهان پر دردي . دنبال كسي نباش ، خودم كس ت ميشوم . خودم برايت شعر خواهم سرود ، خودم صبر را بهت خواهم آموخت . اگر از من جهان را در سه حرف بخواهي من آن سه حرف را همين ميدانم : ص ب ر . آينه ي مهربانم يقين دارم جهان زير و رو خواهد شد و از رد پاهاي ما ، درختاني مي رويند كه تا ابد ميشود آنها را در آغوش كشيد . 

آينه ي عزيزم ، دلم برايت تنگ شده ااست ... يادت مي آيد ؟ من و تو نيز روزي جوان بوديم  ..چه پرنده ها كه از دهانمان به پرراز در نيامدند ، چه شعرهايي كه در دستان يكديگر ننوشتيم .. چه راه هاي بلندي كه با هم طي نكرديم و چه اشك هاي شوري كه در كنار هم نريختيم ... آينه ي عزيزم يادت بخير ، يادم بخير ... به قول اون شاعر كه گفت چه كسي ميخواهد من و تو ما نباشيم ، خانه اش ويران ! 

اما من و تو كه اهل نفرين نيستيم .. به خانه ي آن بنده ي خدا چه كار داريم ... خانه ي ويران كه خانه نيست .. من و تو كه نميتوانيم خانه مان را روي خانه ي ويران آن كس كه نميخواهد من و تو ما بشويم بسازيم ... خانه ي من و تو جاي ديگري ست . نميدانم كجا ؟ اما يك جاي ديگر است . من روي كاناپه ام دراز كشيده ام و دارم از زير سقف خانه ستاره ها را ديد ميزنم ... تو هم بخار زمستان را از پيشاني عرق كرده ات پاك ميكني ... كتري آب هم در حال جوشيدن ... چاي آماده ، اما استكانهامان را باد انداخته و شكسته است ... ميز هم آن طرف پارچه ي سفيدش را كفن زندگي من و تو كرده است ... چاي هم سرد ميشود ...

يادداشتك ١) آينه عزيزم 

يادداشتك ٢) ديوانگي شاخ و دم ندارد ... همين است 


برچسب ها: نامه ها
+  دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۸| 1:51 | الف.ر  |  |